« نظر تو چیه؟ | صفحه اصلي | بارونه،بارونه،بارون... »
من و دوستم و عترت
ساعت 1.اینجا اشرفی اصفهانی ست و من هم در حال عبور از روی پل عابر.
در نگاه اول فرزانه مشهود نیست،ولی وقتی دارم از پله ها پایین میام فرزانه رو در حال پیاده شدن از ماشین می بینم.
حدود 5 دقیقه بعد ،ما زنگ مدرسه رو زده ایم و منتظر جوابیم.
دختر مستخدم مهربان ایفون رو برداشته و میگه:کیه؟
حالا ما موندیم که چی بگیم؟!بگیم:مزاحم؟دو نفر که دلشون برای کلاس سابقشون تنگ شده؟فریماه و فرزانه؟
فرزانه میگه:حالا باز کن!می فهمی کی هستیم.
در یه دفه باز شد و دبیر ریاضی سابق رو دیدیم.
یه مکالمه ی کوتاه و خداحافظ خانم کیا!
بچه های جدید و قدیم تو راهرو مشغولن.
فرم رو پوش ها عوض شده.
من:فرزانه!اول مدیر محترم!
بعد از دو بار بالا رفتن بالاخره رفتیم به اتاق مدیر مهربان.
دعوت کرد که بشینیم.(اخی!یادش بخیر!یه بار برای یه موضوعی که یادم نیست چی بود،رفته بودیم دفتر.حدود یه ساعت و نیم اون تو مثل سرو!وایسادیم.هی من می خواستم بشینم بچه ها می گفتن :فریماه!زشته!)
از حدود 1و ربع تا خود 1و نیم که زنگ می خورد،اونجا نشستیم و برامون حرف زد و نصیحت و از مدرسه هامون پرسید و صد البته گفت که سر اومدن دو باره ی ما به عترت با یکی از بچه ها شرط بسته!(چه مهم شدیم!)
و فرموده که ما بچه هابی عاطفی ای هستیم و حتما دلامون تنگ می شه.
بعد از درومدن از اتاق مدیریت یه سلام و علیک با مربی پرورشی و ازمایشگاه و هنر و ناظم جدید و مشاور و ...داشتیم وووووو خداحافظ عترت!
از مدرسه اومدیم بیرون و دنبال مدرسه ی نیکان گشتیم که مهسا و ارزو و مهدیه رو ببینیم.
مهسا و مهدیه با رو پوش های جدید،متفاوت !،چه حالی داشت!
بعد از اونجا تصمیم گرفتیم تا اریا شهر رو پیاده سیر کنیم و بریم بچه های دبیرستان عترت رو هم ببینیم ولی نهایتا به جای اولمون برگشتیم و اژانس و به سوی خونه.
باز هم مثل دفعه ی قبل من و فرزانه که یکیمون شرق و یکی غربه با هم اژانس گرفتیم و من تو کوچه تا برسم به خونه،به خودم قول دادم که از اینجور قولهایی که نمی تونم سرش وایسم ،ندم!(من و ما قول داده بودیم که دیگه به عترت برنگردیم .اون موقع نمی دونستم که اگر از اون محیط دور بشم چی میشه؟ولی الان که فهمیده ام ،می گم:شتباه کردم!هر چقدر هم که اذیتمون کردن،ولی باز نمی شه اونجا رو فراموش کرد.اینجاس که می گن:اول فکر کن،بعد حرف بزن!)
*یه چیزی1:خیلی دوست داشتم 2باره حیاط و کلاسمون و نماز خونه رو ببینم،ولی نشد.
*یه چیزی2:این پست خیلی گنگ بود؟اگه هست بگید که طرز نوشتنم رو عوض کنم.
*یه چیز بی ربط :بعد از 3ماه،رفتار و فکر و سلایق بعضی ادما،خیلی تغییر می کنه.
Posted by hanifm at October 24, 2006 12:55 PM
Comments
بعضی ها در عرض یه روز رفتارشون عوض میشه.سه ماه که چیزی نیست.
Posted by: م س ا ف ر at October 25, 2006 08:51 PM
تا اون جايي که يادم مياد تا حالا نتونستم کسي رو ببخشم فقط اوج سعيم اين بو که کارش رو فراموش کنم ولي خوش به حال شما که تونستيد ببخشيدشون و رفتيدراستش ... . هيچي ولش کن راستي همه ي حس و حالش به اينه که نامفهوم بنويسي که آدم جذب مطلب بشه و چند بار بخونه تا درکش کنه(البته واسه مخ هاي بي عيبي مثه من) در ضمن من منظورتو از يه چيز بي ربط نفهميدم يعني اميدوارم که اشتباه فهميده باشم همين و باي
Posted by: arezoo! at November 19, 2006 10:18 PM
فريماه جون يه چيزي رو تازه ديدم که راستش ازت دلخور شدم:تو هم بعد 3 ماه يادت رفته که آرزو! يه چيزي دنبالش داره حالا چه منظورت من باشم چه کس ديگه اي و چه خواسته و نيازو آرمان بايد اين علامت گذاشته بشه حالا اين دفعه رو مي بخشم ولي قول بده که ديگه تکرار نکني
Posted by: arezoo! at November 19, 2006 10:35 PM

