« August 2006 | صفحه اصلي | October 2006 »
September 25, 2006
هر روز بهتر از دیروز؟؟؟؟؟_شاید نه.
امروز نسبت به دیروز و پریروز خیلی بهتر بود و با بچه ها صمیمی تر شده ام.که این رو هم مدیون معلم کامپیوتریم که نیومد.
امروز کلی در باره ی مدرسه ی فعلی و مدرسه ی سابقمون حرف زدیم و همدیگرو خیلی بهتر شناختیم.
همین!
یه چیزی1:الان بیشتر از هر موقع به دوستام نیاز دارم!
یه چیزی2:دلم می خواد بزنمت!
یه چیزی3:اگر روزه اید،قبول باشه!
یه چیزی 4:از این بدترش نکن .
یه چیزی 5:فکر نمی کردم انقدر بی وفا باشی.
یه چیزی 6:چرا همه چیز یه دفه تغییر کرد؟
یه چیزی 7:خسته شده ام؟ _شاید.
یه چیزی8:فکر می کنم تو خسته شدی.
یه چیزی 9:خستم کردی.
یه چیزی10:منتظر فردام.
یه چیزی 11:منتظر اتفاقات و خبر های خوبم.
یه چیزی 12:در حالی که نا امیدم سعی می کنم تلقین کنم که امید دارم.
یه چیزی 13:حالم خوبه؟
یه چیزی 14:شاید نه.
Posted by hanifm at 03:46 PM | Comments (6)
September 23, 2006
امروز...
ساعت 6و ربع از خواب بیدار شدم.برعکس همیشه صبح نرفتم حموم.(اگر این روند ادامه پیدا کنه،هیچ وقت از سرویس جا نمی مونم.)
صبحانه ی تقریبا مفصلی خوردم و ریزه میزه ها رو هم جمع کردم.
چیزایی رو که بسته به جونم هستن رو از کیفم در اوردم و با یه لبخند گریه دار به نخ های اویزون شده به کیف اون کیف رو کنار گذاشتم و همه چیز رو به کیفم جدیدم انتقال دادم.
تو دوره ی کچلی ایم!، ته دفتر خاطراتم یه لیستی برای اول مهر پارسال نوشته بودم.او نا رو هم نگاه کردم:هد بند ببندم که کچلی ایم معلوم نشه! –اینه-گلدون-شونه -......
راستی سال پیش این موقع ،تو مدرسه تمام حواسم به این بود که کسی مقنعه ام رو نکشه و نخواد هد بندم رو بگیره و چون فقط مهسا و فرزانه قضیه رو می دونستن،بهشون گفته بودم که حواسشون باشه تا روزی که تو دستشویی مقنعه ام رو برداشتم و از خاطرات کچلی ام برای تخم مرغی ها گفتم!!!
برگردم به امسال،ساعت 7 کیف به دوش رفتم .
پرده رو کنار زدم و وارد شدم.یکی از دوستام رو پیدا کردم و پیش هم نشستیم.
یکی از دوستای کلاس زبانم رو دیدم!فکر هر کسی رو می کردم به جز این دوست!و بعد از اون هم دختر عموی دختر دوست مامانم رو دیدم!که گفت:ا،این!
القصه،مدیر محترم یه کم شوخی کرد و کلاس بندی و نهایتا شدیم یه کلاس اول 18 نفره.
حدود 8 نفر از بچه های کلاسمون تو یه گروه بودن و بقیه هم:
یکی خواب بود و یه وقت هایی تو خواب هم می گفت:خدایی مدرسه دولتی یه چیزه دیگس!
دو تا جلویی های من هم همش از ایران موزیک و کامران و هومن و باربد و غزل و ....می گفتن.و بغل دستی من هم بنده خدا ساکت و اروم مثل خودم!به حرف هاشون گوش می کرد.
پشت سری هم که زده بود رو دست هرچی شیرین عسل؛میخواست بشینه هم می گفت:خانم اجازه می دید بشینم؟!
بغلدستیش هم ساکت و اروم و حوصله سر بر.
همه دبیر های جدید هم بعد از معرفی خودشون و بحث درباره ی روش کارشون یه درس کوچوولو دادن.
ساعت 1 و 20 دقیقه هم برای تنظیم سرویس ها بیرون رفتیم و یه شاخه گل و بروشور هم دادن دستمون و بالاخره ساعت یه ربع به سه سوار سرویس شدیم.
یه روز گذشت.هنوز جو سنگینه.به نظرم بعد از بهمن و اسفند تازه جو خوب میشه که اونم ماهای پایانیه.
یه عالمه حرف دارم.تا درسا زیاد نشده مینویسم.
Posted by hanifm at 10:19 PM
September 22, 2006
فکر می کنم فردا...
حدود ساعت 6بیدار میشم تا هر چقدر هم که طول دادم دیرم نشه.یه صبحانه ی مفصل می خورم تا به قول علی کوچولو قوی بشم.یه سری چیزای ریزه میزه رو هم کنترل می کنم تا یادم نره.کیفم رو بر می دارم و مییییییییییییییییییییییییییییییییییییییرم!
وارد مدرسه ی جدید می شم.دوست جدیدم و پیدا می کنم و سعی می کنم دوست اول راهنمایییش رو ازش دور کنم و بهش توضیح می دم که اگر دوم بود یه چیزی ولی این جای بچه ی توئه!
مدیر و بقیه خودشون رو معرفی می کنن و کلاس بندی و میریم سر کلاس هامون.
احتمال می دم که یا فردا یا در همین چند روزه من از پله ها بیفتم !چون نرده هاش خیلی کوتاهه و من به نرده های عترت و خونه ی خودمون عادت کرده ام.
بعد از کلاس بندی و نشستن سر کلاس ،دبیرای جدید وارد میشن،خودشون رو معرفی می کنن و مثل دبستان میز به میز شغل مامان و بابا ها و اینکه دوست داریم کلاسمون چه جوری باشه رو نمی پرسن.
احتمالا به محض اینکه خودشون رو معرفی کردن می گن:کتاب هاتون رو باز کنید!
زنگ تفریح هم همه جا می ریم تا اشنا بشیم.
یه وقت هایی هم ممکنه یه اهی بکشم و بگم یادشون بخیر!
احتمالا با پشت سری و جلویی هم دوست خواهم شد.
همه چیز می گذره ،زنگ می خوره،نوبته سرویس ها می شه.هر جور شده سوار یه ماشین می شم و برمی گردم و احتمالا بعد از ظهر تلفن رو می سوزونم!
یه چیزی1:به نظرم این پست باید باشه که فردا روزی !بفهمم اون چیزی که تصور می کردم با اون چیزی که برام اتفاق افتاده فرق می کرده و فرق می کنه.
یه چیزی2:یه بار در دبستان ،نمی گم کلاس چندم که ابروم نره!از ما پرسیدن که دوست دارید کلاس و معلمتون چه جوری باشه؟من نوشته بودم:"معلم با گچ های رنگی بنویسه."
Posted by hanifm at 09:01 PM | Comments (4)
September 20, 2006
روز اشناییه.روز اردوی معارفه.
اماده شده ام و دارم می رم به خونه ی جدید.راهی که می رم با راه های قبلی فرق می کنه و دیگه خبری از مرزداران و حکیم و خیابان ناهید و بن بست گلها و مدرسه عترت نیست.راهم شده کاشانی و بلوار فردوس و خیابان شقایق و کوچه ی بیست و یکم دوم(چون این محل دو تا کوچه ی بیست و یکم داره!)و نهایتا مدرسه ی ریحانه .
داخل می شم.اووووووووه بچه های جدید.ولی خیلی کم ن.دست به سینه می ایستم.کم کم رو به یه صندلی میبرم.صندلی لقه!یه جورایی به جلو می افتم.پناه می برم به صندلی روبه رویی که یکی نشسته روش.
حضور غیاب تموم می شه و مدیر پرورشی در ادامه ی همه نکات می گه که به خاطر حرف من جا رو عوض کرده اند و می خوان ببرن ببرن یه باغی تو سوهانک.
دوست بغلی که تازه می خواد بره اول راهنمایی می خواد که با هم بریم و طول اردو با هم باشیم.اما من بهش پیشنهاد می دم که پیشه یه اولی بشینه که هم اون یه دوست پیدا کنه و هم من وقتم رو بیهوده تلف نکرده باشم.
باغ پردیس،سوهانک.خدا یه چیز خوب بهم بده !که اون روز دهنم باز شد و گفتم که اردوگاهه فاطمه زهرا جای زیا خوبی نیست.(چه عجب یکی حرف منو قبول کرد.)
جایی خیلی سرسبز که به قول یکی از بچه ها رود ارس از کنارش رد شده! و امکاناتش هم زیاد بد نیست.
تو راه رسیدن به الاچیق ها2-3 دوست پیدا می کنم .
کادر مدرسه با اون چیزی که فکر می کردم خیلی فرق داره.خدا رو شکر!
بعد ازبازی و بحث و خوردن نوبته ناهاره.کباب تو یه سفره خونه تو همون باغ و دیدن باغ وحش!و چیپس و پفک دادن به میمون ها و قو ها! وقتمون رو تموم می کنه و باید برگردیم.
توراه برگشت بغل دستی ام که دیگه تقریبا با هم دوست شدیم می پرسه که چرا من نرفته ام به مدرسه ای که دوستام رفتن و برعکس؟همون جوری که دارم فکر می کنم و ببهش نگاه می کنم خودش می گه خوب منم نرفتم به مدرسه ای که دوستام رفتن و اونا هم نیومدن!
منتظر خونه ام .
برد مدرسه نشون می ده که توچال و مشهد هم خواهیم رفت.(طبق برنامه پارسال!)
ماشین جلو در بوق می زنه.20 دقیقه بعد من رو زمین اشپز خونه نشسته ام.
یه چیزی1:ممکنه یه غلط هایی تو این پست باشه که دلیلش هم اینه که چشمم درد می کرد واصلا نتونستم به مانیتور نگاه کنم.
یه چیزی2:شاید بعضی چیز ها یی که نوشتم برای توی خواننده جالب نباشه .می تونی نخونی.
یه چیز بی ربط به همه:بیتا جان!اگه لازم باشه منت دوستی که باهام قهر است(برای این که نمی خوام از دست بدمش) رو می کشم اما اول باید بدونم دلیالش چیه؟
Posted by hanifm at 11:44 PM
September 17, 2006
حال گرفته
مامان میگه برو خیار شور بخر!کلی اه و اوه می کنم :چرا الان می گی؟نمی رم!و...
شلوارم رو پیدا نمی کنم.شلوار مدرسه ام پشت در اویزونه،می پوشمش.مانتوی مهمونی هم همینطور.با یه شال که اب گوجه فرنگی یا یه چیزی مثل اون روش ریخته+مانتوی مهمونی و شلوار مدرسه(سابق)میرم برای خرید.
تو راه رفتن می گم:خوبه الان شبه!
جلوی مغازه برعکس همیشه پر از نون باگته.چند تا نون بر می دارم.صاحب مغازه اضافه می کنه که همشون اماده هستن و خمیر و ...هم در اورده شده ان.
وقتی می خوام پولش رو حساب کنم ،صاحب مغازه می گه که گوجه ی خرد شده هم داره!نمی خواین؟!بعد اضافه می کنه که ساندویچیه بغلی که صبح مغازه ش رو ضبط کردن مواد غذاییش رو داده به اینا.
دلم برای ساندویچیه سوخت.فقط یه بار ازش سیب زمینی خریده بودم!+یه بار هم برای خرید ساندویچ رفتم اما چون صاحبش نبود منصرف شدم.دلیل اینکه ازش خرید نمی کردیم هم این بود که مدیریت قبلیش خیلی گرون فروش بود و ما هم بر همون تصور....
اینا رو که برای مامان اینا تعریف می کنم،فرنوش حالش بد می شه و هی میگه بی چاره!شنبه اول هفته!بی چاره خانواده ش !چقدر صاحب ملک ش نامرده !و...
خلاصه حال همه گرفته می شه.راست می گه فرنوش؛شنبه اول هفته که خانواده ش منتظر پول هستن این اتفاق براش افتاده چه برسه تا اخر هفته.
Posted by hanifm at 12:33 PM | Comments (2)
هنگیده
کامپیوتر رو روشن میکنی،سوکت اینتر نت رو وصل.صدای همیشگی نمی اد.یادت می افته که خط اینترنتت به علت اتصالی قطع ه.یه نگا به بابایی می کنی که ایا می شه از خطش سو استفاده کرد؟!نه!نگاهه بعدی به مامانه؛داره قند می شکنه،پس فعلا کاری با تلفن نداره.خب سوکت رو وصل می کنی.
صدای همیشگی؛وبلاگت رو باز می کنی،4 تا کامنت شدن 5 تا.وبلاگ های اپ شده رو باز میکنی.
هیچ چیز باز نمیشه.هیچ چیز حرکت نمی کنه.10 دقیقه می گذره.باز همه چیز همون جوریه.حتی ساعت هم تغییر نکرده.تول بارت بالا نمی اد.سوکت تلفن رو می کشی که اینترنت قطع بشه.ctrl+alt+deleteرو نگه می داری.باز هم همونجوره.
کامپیوتر رو خاموش می کنی.دو باره روشن می کنی.تو ورد یه مطلب مینویسی .می بینی زیاد جالب نشده.
یکی دیگه.این یکی خوبه!مطلبت رو فقط کپی می کنی.نه سیو و چیز دیگه.
دوباره وصل میشی به اینترنت.صفحه ی مدیریتت بالا نمی اد.دوباره همه چیز هنگ کرده . تو موندی و مطلب سیو نشده ت.نمی خوای دوباره خاموش کنی.اما دوباره خاموش می کنی.
بی خیال می شی تا روز بعد.
وصل می شی تا ببینی درست شده یا نه.دوباره گیر می کنه.ویروس گرفته؟تازگی ها چیزی دانلود کردی؟نه.چیز سنگینی ریختی؟نه.....؟.......؟.........؟...........؟........؟
دوباره خاموش می کنی!(پدر و مادر سیستمت میشینن به عذاش.)
دوباره روشن می کنی.یه مطلب دیگه می نویسی ولی سریعا سیو می کنی.
دوست داری برای یاسمین کارت تبریک تولد بفرستی.اما نمی تونی.هیچ کاری نداری و حوصله ات سر رفته و دلت می خواد با کامپیوترت ور بری ولی نمیشه.
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !
Posted by hanifm at 11:39 AM | Comments (1)
September 07, 2006
السلام علیک ریحانه،من اومدم!
دیروز رفتم مدرسه ی جدید!بر عکس عترت که اگر تو تابستون می رفتی توش،همیشه بو ی رنگ می اومد،اونجا خبری از بوی رنگ نبود به جاش نمای بیرون کنده بودن و می خواستن سنگ کنن!
رو پوشم رو گرفتم .خبری از یه بلوز چهار خونه ی ابی و سارافن یا به قول دبیر جغرافی سابق"سرفن"نبود و نیست.مانتوی سرمه ای ساده ی جلو بسته+شلوار و مقنعه ی همیشگی.
یه چیز جالب این که برای اردوی معارفه می خوان ببرن همون بیابون فاطمه زهرا که ماه تیر با عترتی ها رفتیم!
وقتی چشم های من چهار تا شد، مدیر پرورشی جدید گفت که ایستگاه تنیس و پیست دوچرخه سواری و...هم داره .منم گفتم نه!و کلی از این که ابش بوی بدی میداد و خشک بود و .....گفتم.(حالا خوبه بریم،اب و ...هم خیلی خوب باشه!)
خلاصه ی همه چیز برای اول مهر اماده ست به جز کتاب هایی که ثبت نام نکرده ام و هنوز هم دنبالش نرفته ام.
****************************عیدتون مبارک******************************
*یه چیزی1:شب نیمه شعبان یه جورایی به قمری تولدمه!
*یه چیزی 2:عاطفه جان فکر می کنم ادرس وبلاگت رو اشتباهی وارد کردی.
Posted by hanifm at 06:36 PM | Comments (5)

