« ازدواج | صفحه اول نامه‌ها | دور باطل »

۱۱ شهریور


داستانك

يكريز حرف مي زنه. مي دونم مي خواد كارشو توجیه کنه! نگاهم به لبهاش كه تکون مي خوره دوخته شده، دیگه صداشو نمي شنوم؛ یاد دوران نوزاديش مي افتم، ياد موقعي كه با اون چشمهاي قشنگ و درشتش به من نگاه مي كرد و اگر از بغلم جدا مي شد با دست و پا زدن و گريه مي فهموند كه مي خواد بياد بغلم، منم از اينكه فقط منو مي خواد كيف مي كردم، البته نسبت به باباشم همينطور بود. راستي چه روزهاي قشنگي بود. هر روز از شيرين كاري هاش براي باباش تعريف مي كردم و دوتايي مون مي خنديدم و توي دلمون قند آب مي شد. حالا اون توي زندانه!
تكونم مي ده : مامان!
به خودم ميام. با پلكي كه مي زنم تمام صورتم با اشك خیس مي شه. با دستهای مردانه اش صورتم رو پاك مي كنه، مي ره و برام بید مشک و آب قند خنك میاره. مي خورم آروم مي گیرم. عین بچه کوچولو ها شدم؛ انگار محتاج اين محبتم. محبتي كه مادر به بچه اش مي كنه ولي هيچ بچه اي اين محبت رو به مادر نداره. دوست ندارم اين محبت تموم شه.
ميگه : مادر فكر مي كردم خيلي منطقي تر باش!
ميگم : منطقي ام ولي فكرشو مي كنم كه مي خواهي ازم دور شي داغونم مي كنه!
ميگه: دور نمي شم.
ميگم : آخه توي اين دوره زمونه كي مياد پيش مادر شوهرش زندگي كنه يا كدوم عروسي طاقت مياره كه شوهر به مادر شوهر توجه كنه؟( شايد درستش اين باشه كه من طاقت ديدن عشق پسرمو به زنش ندارم .)
ميگه : مادر اين حق منه!
ميگم : پس حق من چي ؟ اون نخوابيدن ها، اون محبتها، اون سختيها كه من كشيدم چي؟
ميگه: مادر!‌ تو مادري!
ميگم : مگه جرمه؟ پس كي حق منو مي ده؟
مستأصل نگاهم مي كند و ساكت است.
انگار ديوار ها و سقف فشارم مي دهند!
او زنداني است، زنداني كه من برايش ساخته ام، زنداني كه هيچ چيز غير از تنهايي و سكوت، ندارد. راست مي گويد من مادرم، ....
تلفن را بر مي دارم : الو ! سلام، مادر خوبي؟ آقاجون خوبه ؟ خدارو شكر. انشاءالله اگر خدا بخواد قراره شايان سروسامون بگيره، منت ميذاريد سرش اگر براي مراسم خواستگاري بياد!

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/9

با سلام

قشنگ مي نويسيد

موفق باشيد

ارسال شده توسط: محيد در September 4, 2005 03:03 PM

روان و زیبا مینویسید. موفق باشید.

ارسال شده توسط: به اندیش در September 7, 2005 09:39 PM

salam! عالی بود...... به من سر بزن... آپ دیتم......
----------------
آنچه نصیبم شد.....

ارسال شده توسط: Omid در September 13, 2005 07:08 PM

تعطیل؟

ارسال شده توسط: پرتقال در September 29, 2005 01:37 PM

باید قبول کرد که بچه ها میرن, باید به تمام محبتهایی که در حقشون میکنیم به این چشم نگاه کنیم که وظیفمونه و توقعی در قبالش نداریم. شاید حرفهام بنظر شعار بیاد. نمیگم بطور کامل قابل پیاده شدنه ولی تا حدودی قابل اجراست. اونا هم انسانند و شرایط زندگی به اندازه کافی اونها رو تحت فشار خودش قرار میده... زندگی حق اونهاست و باز هم این وظیفه ماست که براشون شرایط زندگی بهتر رو فراهم کنیم.

ارسال شده توسط: Mohammad در October 4, 2005 08:12 PM

سلام. تو مطلب - موشی جونم... - در خط دوم حنیف رو نوشتید نحیف!

گفتم درستش کنید تا خودش نفهمیده!

ارسال شده توسط: pouyan در October 7, 2005 05:43 PM

خواهر جون پس چرا ديگه نمي نويسي دلم براي نوشته هات لك زده خيلي وقته ديگه چيزي ننوشتي

ارسال شده توسط: احسان در October 8, 2005 12:27 PM

سلام
خسته نباشي .چرا اينقدر دير به دير مطلب مي نويسي؟ديگه داره يواش يواش فصلنامه ميشه نوشته هاي شما.(منتظر روزنامه شدنش هستيم)

ارسال شده توسط: سعيد در October 9, 2005 11:55 AM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)