« صد سال تنهايي | صفحه اول نامه‌ها | مرتضي مميز »

۴ آذر


خدايا من يكي غلط كردم گفتم مي خوام بيام اين دنيا.

از خونه كه بيرون ميام، يه پسر بچه 10-13 ساله در كوچه ايستاده و از سرما جمع شده و حالتش نشون مي داد كه داره فكر مي كنه. يكمي جلوتر از خودش هم يك فرغونه كه روش نوشته شهرداري،‌ كه توش هم پر از آت و اشغاله. از كنارش رد مي شم ولي يه حسي ازش ساطع مي شه كه باعث مي شه كه دلم به حالش خيلي بسوزه. بعضي آدمها وقتي كه باهاشون برخورد داريِ يا حتي اگر بهشون هم نگاه نكني ولي از بغلش رد شي انگار يه چيزي از وجود اون آدم بهت مي گه كه الان چه حسي داره يا اينكه ناخودآگاه بعد از رد شدن ازش يه نگاهي بهش ميندازي. براي من كه خيلي اتفاق افتاده.
به پسر گفتم برو كسي اينجا باهات كاري نداره. انگار كه آدم كوكي بود،‌ بدون هيچ چانه زني اي راه افتاد و فرغونشو هل داد.
اين بدبخت از اين دنياي عوضي چه چيزي ميخواد،‌ غير از زندگي؟؟؟؟؟؟؟؟
با اين سن وسال،‌ بي هيچ دليل داره نگاههاي ترحم آميز و تحقير آميزو خفت بارو تحمل مي كنه. آخه براي چي ؟؟ آخه چرا؟؟ بغض گلويم را مي فشارد.
بدون اينكه حرفي بزنم،‌ نحيف ميگه دلم براي اين پسره سوخت. سردش هم بود.
گر مي گيرم.
خيلي ناراحتم.
بچه هاي هم سن و سال او مشغول درس خوندن و بازي كردن و هزار تا كوفت و زهر مار ديگه هستند كه اين بچه حتي نمي دونه اينها چي هستند و چه لذتي دارند. راستي چرا بايد آدمها ازپايين ترين لذتهاي مشروع بي بهره باشند. بچه اي كه توي 10سالگي توي اين سرما دنبال كار مي گرده چيزي به اسم لذت نمي شناسه.
نصف بيشنر اين بچه ها قرباني هستند،‌ قرباني تجاوز جنسي. يعني همه چيز دست به دست هم مي دهند كه اين آدم مثل يه ميوه كپك بزنه!
واقعا به جز دولت چه كسي مي تونه اين ها را كه كم هم نيستند نجات بده؟؟
ماندانا مي گفت براي يه فيلم كوتاه مي خواسته از دوتا پسر بچه كه ساز مي زدند يك روز استفاده كنه،‌ اونا هم گفتند ما روزي 50هزار تومان درآمد داريم اگر بيشتر از اين پول مي دي ميام برات بازي!!! مي كنيم.
درسته كه بعضي از اونها مثل فال فروش ها،‌ دعا فروش ها، اسفند دودكني ها،‌ ماشين شورها،‌ موزيسين ها و خوانندگان داخل اتوبوس و مترو،‌ پول خوبي به جيب مي زنند و بيشترشون بچه هاي كرايه اي هستند كه يا دزديده شده اند يا... و درآخر سر هم با اونكه كلي روي ذهن مشتريانشون راه مي رند،‌ پول ناچيزي نصيبشون ميشه، ولي جداي اينها بچه هايي هم هستند كه بنابه شرايط زندگي تن به كارهايي مثل رفتگري،‌ پادويي،‌ حمالي و... مي دند كه با توجه به سن كمشون احتمال فسادشون و سوء استفاده ازشون خيلي بالاست.
راستي گناه اينا چيه؟؟ تا عقلش رسيده،‌ ديده كه توي يه خانواده بد بخت سر از تخم بيرون آورده كه هوارتا هم خواهر و برادر داره. بعضي از اين آدمهاي بيچاره آنقدر خوشگلند كه آدم دلش مي خواد ببر خونه بشورشون و يك لباس نو نوار تنشون كنه و ببرشون مدرسه و....
ولي يكي دوتا كه نيستند. فكر كنم هر 1ثانيه يكي از اون دنيا،‌ بي خبر از اين كه اينجا چي به سرش خواهد اومد،‌ به دنيا مياد. هيچ وقت نفهميدم كه چرا آدمهاي بدبخت و بيچاره اينقدر به تنازع بقا اهميت مي دهند و اين فريضه را نه يك بار،‌ نه صد بار،‌ انجام مي دهند.
خدا كنه اين دولت جديد كه خيلي هم ماهه و خيلي هم كار مي كنه و حرف مي زنه و قيمت خونه را هم پايين آورده كه همه توي خواب خونه بخرند،‌ در اين مورد واقعا درست عمل كنه.
خدايا خيلي ممنون به خاطر همه چيزهايي كه بهمون دادي.

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/28

خیلی از پدر مادرها هم که وسعشون میرسه و از توان نیازهای مالی بچه هاشون برمیان ؛ مسوولیت رو در همین میبینند و غافل از اینند که این بچه ها هم یک انسانند و نیازهای خاص خودشون رو دارند. چقدر از عهده تربیت و رفع تمام جوانب نیازهای این انسان بر میان؟ انسانی که خودش قادر به دفاع و بیان نیازهاش نیست. انسانی که به اختیار خودش نیومده و ما مسوول تمام و کمال اونیم! کسی که فردا باید زندگی کنه و قدرت دست و پنجه نرم کردن با مشکلات رو داشته باشه.... حالا این از این ؛ وای بحال اون دسته بچه هایی که شما مثال زدید. واقعا افسوس داره.

ارسال شده توسط: Mohammad در November 25, 2005 10:10 PM

نقد اجتماعي خوبي بود، فكر كنم اگر بفهميم كه بچه چه باري رو به زندگي تحميل مي‌كنه و سنجيده عمل كنند خودش خيلي كمك ميكنه به اين روند، در ضمن اون مسئله فرزندان نامشروع رو هم صدردصد قبول دارم كه خيلي هاشون از اين جنس هستند در حاليكه هيچ گناهي ندارند جز اينكه پدران و مادران گناهكار دارند

ارسال شده توسط: نحيف در November 26, 2005 02:40 PM

منم غلط کردم
میشه منو خارج از نوبت برگردونن؟

ارسال شده توسط: پرتقال در November 26, 2005 11:14 PM

من از اولشم نخواستم بيام . الانم بدم نمياد بي سر و صدا برم . يه جوري كه انگار از اولشم نبودم . ولي خدارم خيلي دوست دارم ، خيلي...

ارسال شده توسط: فواد نظري در January 8, 2006 08:01 AM

من از اولشم نخواستم بيام . الانم بدم نمياد بي سر و صدا برم . يه جوري كه انگار از اولشم نبودم . ولي خدارم خيلي دوست دارم ، خيلي...

ارسال شده توسط: فواد نظري در January 8, 2006 08:03 AM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)