« به خانه بر ميگرديم ورژن دهاتي | صفحه اول نامهها | كمك كنيد حال يكي رو بگيرم! »
۱۲ بهمن
روز خوب خدا
ترافیک خیابون کلافه ام می کنه. از خونه تا میدون انقلاب نزدیک به یک ساعت و نیم در ترافیک هستیم. در خیابان آزادی توجه ام به بچه ای جلب می شود که روی دوش پدرش است و پرچم ایران در دستش است. یادم میافتد که امروز 12 بهمن است و مطابق معمول همه ساله حتما راهپیمایی و رژه ای در میان بوده که اینقدر در ترافیک ماندیم!
به میدان انقلاب که میرسم نا خودآگاه روسری ام را جلو تر میکشم. به خودم میگم که ای کاش مقنعه سرم بود چون توی بعضی از میدانها و محله های تهران باید پتو پیچ باشی تا کسی بهت متلک نگه یا اینکه تنه نزنه. خلاصه دنبال پیدا کردن رنگ مورد نظرم بودم و مطابق عادت دوران دانشچویی به هر کتابفروشی ای سرک می کشیدم تا یک کتاب شکار کنم و البته هم رنگ مورد نظرم را خریدم و هم اینکه چند کتاب خریدم یکی راجع به طرز تهیه سس های مختلف بود و یکی دیگر در مورد اصطلاحات زبان انگلیسی و سومین کتاب داستان های منتخب گابریل گارسیا مارکز بود.
هر وقت که انقلاب میرم حتما برای فریماه هم کتاب میخرم. تا اونجا که یادم میاد هر وقت برای خودم کتاب خریدم برای اونهم کتابی در حد سنش خریده ام، البته همیشه اول کتاب را خودم می خونم و اگر دیدم که نکته جالبی داشت به فریماه میگم و اگر خواست برش می داره و خیلی هم خوشحال میشه و می خونش.
امروز هم کتاب اصطلاحات زبان انگلیسی رو بهش دادم امیدوارم که خوشش بیاد و ازش استفاده کنه.
پرستو امروز بهمون یک کار جدید یاد داد، خلاصه معلمیه و هزار درد سر. مثل دکترها که توی مهمونی هم مجبورن طبابت کنند. راستش مامانم هم دوست داشت که این کارو انجام بده و وقتی که یک ساعت پیش داشتم کارهامو رنگ می کردم مامانم اومد پیشم و راهنماییم کرد که کدوم رنگو انتخاب کنم، منم که فهمیدم دوست داره این کارو بکنه قلم رو دادم دستش و اونهم شروع کرد به رنگ کردن، خلاصه که خیلی ذوق کرده بود و تا من برم جواب سوالات فریماه را بدم، دیدم که همه کار را رنگ کرده. از اینکه با علاقه داشت این کارو می کرد خوشحال شدم و ناراحت شدم از اینکه اصلا موقع شروع کار هیچ فکر نکرده بودم که میشه از مامانم هم کمک بگیرم. راستی چرا ما بچه ها هیچوقت نبفهمیم؟ ( البته خودمو میگم)
خدا را شکر می کنم که زود دوزاریم افتاد و باعث دلشکستگی مامانم نشدم.
راستی عصری پرستو لطف کرد و مادر شوهر و خواهر شوهر هاشو با ماشین به گردش برد، دستش درد نکنه.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/65
خوش به حالتون بااین عروس
واقعا شانس میخواد که مامان آدم ناراحت نشه
وگرنه بزرگترین درد دنیاست
ارسال شده توسط: مسافر در February 2, 2006 03:07 AM
چشمم روشن حالا ميريد بيرون همه با هم، اگه ديگه جايي بردمت
ارسال شده توسط: حنيف در February 2, 2006 08:42 AM
چقدر خوب كه اينقدر عادي نوشتي... قلبم مي گيرد از وبلاگهايي كه همه ش خاص نگارند... باد صبا هم به روز شده...
ارسال شده توسط: باد صبا در February 2, 2006 09:40 PM
چقدر خوب كه اينقدر عادي نوشتي... قلبم مي گيرد از وبلاگهايي كه همه ش خاص نگارند... باد صبا هم به روز شده...
ارسال شده توسط: باد صبا در February 2, 2006 09:40 PM
salaam . man do daghighe daashtam mikhandidam az inke kole khanevadatoon weblog daran . kheyli baa namak bood . khoob bashid
ارسال شده توسط: aria در February 2, 2006 11:51 PM
من باید چیکار کنم
آخه چرااینقدر امسال نحس شده؟
ارسال شده توسط: مسافر در February 3, 2006 12:59 AM
من هنوز روابط بین خانوادده رو نتونستم بین شما ها تشخیص بدم ولی خیلی جالبه می گم سر تعداد کامنتها که دعوا ندارید؟چشمک
ارسال شده توسط: صدف در February 4, 2006 08:48 AM
ممنونم که سرزدید
شاید هم همانطور که گفتید اسیر ناپاکی ها نشد
ولی من هنوز هم گله دارم
ارسال شده توسط: مسافر در February 5, 2006 01:24 AM