« یکی این عبدالله را بگیره! | صفحه اول نامه‌ها | سيب كيلو يي چنده؟ »

۲۶ بهمن


اربابت خونه اس؟

*زمانه نا جوانمردي است. اگر به كسي كاري نداشته باشي باز بهت كار دارن.
* باز هم حالتهاي ...عذابم مي دهند.البته كاشف به عمل آمده كه راحيل عزيزم هم همينطور است انگار كه مرض افسردگي مد شده. البته آنفولي هم مد شده و البته انگار من هم آنفولي جونو گرفتم تو بغلم. گلويم به شدت خشك مي شود و حتي نمي تونم چت كنم چه برسه كه حرف بزنم.خلاصه شايد من با يك مريضي كاملا به روز (آنفوليانو مرغيانو كه ما چون زودتر بهش رسيديم احساس خودماني بودن مي كنيم و صداش ميزنيم آنفولي) به زودي بميرم.
ديروز در يك جرني كوتاه به اتفاق مادر گرامي به كرج رفتندي و البته كلي توسط مادر گرامي ضايع شدندي و حتي به شغل شريف بليط فروشي نيز مشرف گرديدندي و در واقع به آن حالت،‌ خاك بر سري نيز گفتندي. القصه به كرج مشرف شدندي و با اتوبوس جرني خود را كامل كردندي و از آنجا كه نگارنده هميشه مورد نگاه هاي عشقولانه سربازان جان بر كف واقع شدندي،‌ بي نصيب نماندندي و باز نوازشگر چشمان سرباز اسلام شدندي كه آورده اند كه ثواب و صواب بسيار داشتندي( آي چشمت در بياد). البته اين سربازان اسلام البته بعضي هايشان را تو گويي كه مانند( ام آر آي )،‌ حتي مويرگهاي شما را نيز ديدندي چه برسد به....
از آنجا كه نگارنده و مادر گرامي تصور بر اين داشتند كه اينجا نيز مثل دهات خودشان تهران مي ماند تصميم گرفتند كه آژانس نامي را ( اين آژانس را موقعي تلمذ فرموديم كه در جعبه جادويي زياد مورد عطوفت قرار گرفت و ما نيز مصلحت در آن ديديم كه اين كلمه را كه مثل ژوژمان كمي قلنبه و سلنبه است به زبان برانيم تا مشت محكمي باشد بر دهن شيريني دانماركي ) صدا بزنيم. حال بماند كه پسرك آژانس را با سوت بلبلي به طرف ما فراخواند و ما نيز تشكر نموديم و سوار اتول قرمز رنگي به نام پيكان شديم و اين پيكان همان پيكاني بود كه ما امسال با گرفتن جشن بازنشستگي با قصد قربتا الي الله در واقع خاك برسرش كرديم و البته به همين دليل هم پاداش خوبي از مقامات ايران اتول دريافت كرديم. القصه كه اين اتول قرمز رنگ بسي ما را شاد كرد از مزاياي اين اتول مي توان به بوي گوسفند زنده كه گاري چي آن از خود تراوش مي كرد و هممچنين تماما قرمز بودن اجزاي آن اشاره كرد،‌ حتي بيلبيلكي به نام كمربند ايمني نيز قرمز بود. خلاصه ياد كاباره هاي دوره ممد وزوزه افتاديم كه تماما آكسسوار را قرمز كردي تا احساسي بس عجيب دلها را به لرزه در آورد. البته بايد متذكر باشم كه لپهاي گاري چي نيز به شدت قرمز بود.
*راستي خيلي دلم براي راننده آژانس سوخت. خيلي آدم ساده و خوش قلبي بود وقتي رسيديم به مترو با اونهمه كه ما اينور و اونور برده بوديمش،‌ با سختي گفت 2500. وقتي كه ديد مامانم بي هيچ حرفي پولو بهش داد از خوشحالي داشت پرواز مي كرد. حالا توي اين تهران لعنت شده آژانس دو قدم راه را 2500 ميگيره.
*امروز هم خنده بود هم گريه. جفتش با هم.
*راستي چرا ناف آقايون را با سكرت بازي و شيطنت بريده اند؟
*پري روز فكر ميكردم اين ولنتاين چه روز قشنگيه(براي نحيف مام و كرانچي خريدم_ اصلا ربطي به موضوع نداشت خودم هم ميدونم )ولي ديشب هر چي فكر كردم ديدم چه روز بي خوديه!!!
*حالت خفاشي بهم دست داده؛ شبها بيدارم و صبحها خواب و ملنگ!
*امشب كسيكه ازش خونه را خريديم اومد و گفت كه اربابت خونه است؟ گفتم چي؟؟؟؟؟؟؟؟ راستي آدم غول تشني مثل من ارباب داره؟ توي دلم چند تا فحش بي ناموسي و خيلي بد بهش دادم. بيچاره زن و بچه اش. مامانم راست ميگه كه با مدرن شدن زندگي آدمها هم لزوما مدرن نمي شن!

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/72

سلام
حالا ولنتاين چي هديه گرفتي؟

ارسال شده توسط: مجيد در February 15, 2006 06:54 AM

کلی دلم برای همین تاکسی های جینگیل مستون با اون بوهای عجیب و غریب توش تنگ شده.
راستی هنوز سربازهای وطنی در حال اسکن کردن خانومها هستند؟

ارسال شده توسط: بي تا در February 15, 2006 09:06 AM

بابا چه سفري چه سفر نامه اي چه مسافري... گاهي فكر مي كنم اتوبان فقط ماشين ها را به شهرها مي رساند نه فرهنگ و رفتار ها را... كرج انگار نه كه همين بغل است. باد صبا به روز شد.

ارسال شده توسط: باد صبا در February 15, 2006 10:46 AM

Valentine ما هم به تنهايي گذشت.
البته به همراه چند تبريك sms

ارسال شده توسط: ماهي قرمز در February 15, 2006 11:12 AM

متن جالبی نوشتندی
سربازان جان بر کف اسلام همیشه زوم کردندی و ثبت کردندی و...
والنتاین هم خیلی مسخره بودندی ومخالف فرهنگ ایرونی
بودندی و روز وطنی باید وجود داشته باشندی.

ارسال شده توسط: مسافر در February 15, 2006 01:18 PM

يه چيزي ميگم بهم نخندي اين ولنتاينه من همين پارسال ياد گرفتم اولين بار هم كه شنيدم،براي پيشگيري از آبروريزي از هيچكس نپرسيدم ايني كه ميگن اسم هنرپيشه است،خوردنيه، اين چي چيه، القصه حالا هم كه فهميدم اوضاع از چه قراره فرقي برام نكرده آخه مگه روزاي ديگه چه نفعي براي ما داشته كه روز ولنتاين داشته باشه. فقط بايد بگم آخه قربونتون برم اين ديگه چه روزي بود باب كردين براي دعواي زنون و شوهرون!!!! بگذاريد به همون روزاي به ياد ماندني!!!خودمون برسيم،بازهم خيلي هنر كرديم.
آخه مگه وقتي هم مي مونه كه به روزهاي عشقولانه خارجي ها هم رسيدگي كنيم. من كه وقت ندارم شما چي؟!!!
فرنوش جونم من فقط حس وبال گردنو دارم و بس ولنتاين كيلويي چند.

ارسال شده توسط: نسرين در February 15, 2006 03:08 PM

فكر مي كنم روده درازتر از من توي وبلاگت نداشته باشي اما دليلش فقط اينه كه ما ارتباط زنده با هم نداريم و مجبورم حرفامو اين جوري برات بزنم
ازت خيلي معذرت مي خوام.

ارسال شده توسط: نسرين در February 15, 2006 03:12 PM

سلام
امروز حسابي كلافه بودم ولي بابت پارگراف آخر خيلي خنديم.موفق باشي

ارسال شده توسط: سعيد در February 15, 2006 03:56 PM

سلام سعيد جان وب سايت توپي داري اميد وارم توپ تر هم بشه به وبلاگ من هم سري بزن به اميد ديدار دوباره bay

ارسال شده توسط: حبيب در August 8, 2006 08:58 AM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)