« بازار | صفحه اول نامه‌ها | غربت در قربت »

۲۷ فروردین


قورباغه

فقط با يك زبون درازي ساده، تمام اعضاي خانواده پشه را كه براي عروسي دور هم جمع شده بودند را خورد.

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/95

چه تشبیه جالبی

ارسال شده توسط: پرتقال در April 16, 2006 03:37 PM

این اوج خرابکاری یک زبون دراز بود.

ارسال شده توسط: م س ا ف ر در April 16, 2006 04:08 PM

خیلی حال کردم باهال بود ............ من آپم زودی بیا ...

ارسال شده توسط: ری را در April 18, 2006 01:11 AM

حال کردم خیلی باحال بود .............من آپم زودی بیا

ارسال شده توسط: ری را در April 18, 2006 01:12 AM

سلام
من نمیدونم چرا کامنت من ثبت نمی شه ....
خیلی باحال بود ....
من آپم بیا ...

ارسال شده توسط: ری را در April 18, 2006 01:15 AM

سلام

ارسال شده توسط: ری را در April 18, 2006 01:16 AM

چرا چند روزی وبلاگ های خانوادگی شما برقرار نبود.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارسال شده توسط: م س ا ف ر در April 28, 2006 02:34 AM

شبيه آن جوك بود كه مار عاشق شلنگ بوده... واي من چقدر غصه خوردم برايش

ارسال شده توسط: باد صبا در April 28, 2006 11:51 PM

آپ نمیکنی؟

ارسال شده توسط: پرتقال در April 29, 2006 04:47 PM

کجایی؟

ارسال شده توسط: م س ا ف ر در April 30, 2006 02:04 AM

به روز شد.

ارسال شده توسط: باد صبا در April 30, 2006 07:25 PM

very good d d d d d d d d d d d


ارسال شده توسط: jjjjj در May 1, 2006 02:52 PM

من مسابقه حقوق بشر نوشتن قورباغه ها تو وبلاگم گذاشتم . ميتونيد شركت كنيد و از حالا بگم هديه تون يه حشره ست :)

ارسال شده توسط: سارا در May 17, 2006 08:19 PM

خيلي با حال بودزخيلي كوتاه و رووون مي نويسينز جالبه

ارسال شده توسط: منيره در August 12, 2006 01:42 AM

قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند

ارسال شده توسط: رضا در August 23, 2006 11:49 AM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)