« امروز رويايت را با خود همراه داشتم | صفحه اول نامهها | غمنامه »
۲۲ تیر
امروز!
امروز يكي از روزهاي خوب بود چون توش چند تا كار مفيد انجام دادم.
روزهاي خوب من روزهايي هستند كه توش كار مفيد انجام بدم، دل كسي رو نشكونم، به يه مهموني بي غل و غش برم، كتاب بخونم، شاد باشم، كسي بهم افتخار كنه، كارهاي عقب مونده نداشته باشم.
البته يكمي هم دلم گرفت چون قبلا كه به مامان ميگفتم ببرمت حموم خيلي خوشحال ميشد و سريع ميپريد حموم ولي امروز كه بهش گفتم بريم حموم گفت فردا قبل از دكتر رفتن ميرم، اين جمله اش اين معني رو ميده كه حتما دلشو يكجوري ترك دار كرده ام يا شايد هم يكجوري نشون دادم كه خيلي كار دارم، نمي دونم! ولي اينو ميدونم كه بايد از دلش در بيارم.
امروز با فريماه رفتيم ثبت نام دبيرستان، اميدوارم كه مثل هميشه كه توي كارهاش موفقه، توي دروس دبيرستان وبعدش هم توي كنكور موفق باشه. يك جورهايي يك حس مسئولیت نسبت بهش دارم البته در خفا. البته اين حس را نسبت به چند نفر ديگه هم دارم، نميدونم اسمش حس مسئوليته يا چيز ديگه؛ همش به فكرشون هستم و نتيجه كارهاشون برام مهمه. حس خيلي خوبيه با وجود اينكه به آدم فشار مياد اگر طرف توي كارش يا درسش موفق نباشه.
ولي در كل خيلي خوبه كه آدمهاي ديگه هم برام مهم هستن. مثلا همين فريماه كه سر امتحانات ترم دومش من و مامان را خون جيگر مي كرد و ساعت 8-7 مي رفت مي خوابيد و درسشو نيمه مي خوند و فرداش كه از مدرسه ميومد از طرز سلام كردنش فكر ميكرديم كه امتحانشو بد داده ولي بعد كه كارنامه اش را گرفت ديديم نمره از 19 كمتر نداره.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/118
منم هم نسبت به خواهر کوچیکترم همینطورم، دست و دلم خیلی براش می لرزه بعضی وقتها هم نسبت بهش حس مادرانه دارم .
ارسال شده توسط: نسیم در July 13, 2006 01:04 AM
نمي دونم اين حسه شامل من هم ميشه يانه
من كه خيلي دوست دارم من رو هم در بر بگيره
فرنوش: بچه پرروووووووووووووووووو
ارسال شده توسط: احسان در July 13, 2006 01:07 AM
چقدر خوب که همچین حسی نسبت به اطرافیان و مخصوصا" مامانتون دارید. چقدر خوبتر که میتونید حس مامانتون رو بفهمید.
ارسال شده توسط: امیر در July 13, 2006 09:08 AM
من هم از احساس مسیولیت خوشم میاد یه جورایی آدم احساس گنده بودن بهش دست میده.
ارسال شده توسط: بي تا در July 13, 2006 01:17 PM
احساس مسئولیت همه جا هم خوب نیست.یعنی خوب هست.ولی بعضی جاها دیگه می رسه به اینجا.درست تا زیر گلو.
...
شما مثل اینکه نقطه ضعف مردها رو خوب بلدید.واقعا اگه فروش وبلاگ نامردیه پس بی خیال میشم.ولی شاید بتونم از راه تبصره حل کنم.آخه هنوز مرد نشدم.
ولی بدون شوخی خودم می نویسم و شدم بی خیال فروش.
ارسال شده توسط: م س ا ف ر در July 14, 2006 02:58 AM
فرنوش جونم از اینکه به فکر منی و نگرانم خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون!
خدایی تو این مدت که مامان مریض بوده خوب خوب خوب بهمون رسیدی.
ارسال شده توسط: فریماه در July 15, 2006 01:16 PM